محبت
صدای گریه و فریاد دلخراشیست. ناله جانسوزی که نشان از بیآ­تابی و بی تحملی دارد. تماشای درد و بیماری و ناتوانی برای عزیزترینآ­ها، دردناکآ­ترین صحنه ها است. حتی بوی بیماری و بیمارستانآ­ها نیز یکی از بدترین خاطرات هر فرد محسوب می شود. این ماجرا ظاهرا خاتمهآ­ای ندارد و به یک مساله بنیادی بشر تبدیل شده است. اما در اینجا نمیآ­خواهیم با رویکرد همیشگی به این مساله بپردازیم. بلکه میآ­خواهیم از زاویه ای بالاتر، از چشمی بزرگ تر و نگاهی عمیقتر به این اتفاقات دائمی هستی که اغلب انسانها را قربانی خود کرده است نگاهی بیاندازیم.
بیماری یکی از معدود اتفاقاتی است که مانند شمشیر دولبه عمل می کند. برای حکمت دانان می تواند حکم مستحکم کنندهآ­ی رابطه یک انسان با خداوند را بازی کند و از طرف دیگر نیز میآ­تواند فلسفه محبت خداوند به بنده اش را زیر سوال برده و از او موجودی خشن و بیرحم در ذهن به تصویر بکشد.
پس با استفاده از تمثیلی به بررسی عمیقتری از مفهوم محبت می پردازیم.
 آ« محبت بهترین چیز را برای معشوق خواستن است حتی به قیمت از دست دادنش آ»
آ« مادری بود و کودکی داشت. کودک معشوق مادر و خود عاشق او بود . . .آ»
مادر روشن بین بود و حکیم و عارف. مادر توان دیدن چیزهایی را داشت که دیگران فاقد آن بودند.  او درک عمیقی از زندگی داشت و چشمانش نه آنگونه که دیگران می دیدند به زندگی نگاه می کرد.
کودک به مرور بزرگ و بزرگتر می شد. مادر او را می دید که در این دنیای پرفساآ­نه و پرهیاآ­آ­هو، کرم ها و زالوهایی به بدن او می چسبند و از خون او تغذیه میکنند. کودک در دنیای کثیفی به سر می برد. زندگی اش از مسیر درست خارج شده بود. او بجای عشق و اعتماد به مادر به مارهایی زهری علاقه نشان می داد و به افرادی از جنس شیاطین اعتماد می کرد. کودک بجای ارتباط با مادر و تعلیم گرفتن از او، خود را به دستان دیوانه صفتان و گمراآ­هانی سپرده  و با آنان خوگرفته بود. مادر براستی نگران کوآ­دک عزیزتر از جانش بود و با تمام این احوال مادر می دانست که دل کودکش صاف و مهربان است.
مادر از طرق مختلف سعی می کرد تا به کودک هشدار دهد بلکه به اشتباهاتش پی ببرد. او توسط افراد مختلف برای کودک پیغام می فرستاد و از طرق مختلف سعی می کرد کودک را آگاآ­ه کند تا زالوها را از بدن جدا کند. بسیار با او حرف میزد اما دریغا که گوشهای کودک پر از هیاآ­هوآ­های این دنیا بود. سر و صداهای اطرافش نمیآ­گذاشتدند تا صدای مهربان مادر به گوشش برسد. مادر وقتی می دید که کودک صدایش را نمی شنود به پشتش می زد و او را تکان می داد تا بلکه متوجه حضور او شود اما کودک به سرفه می افتاد و گاه شکایت می کرد که مادرش او را می زند. کودک به خاطر عملکرد نادرستش بیمار می شد و مادر نیز گاهی به بیماری او دامن می زد تا شاید او را متوجه اشتباآ­هاتش کند .
مادر بارها به کوآ­دک گفته بود که زمان تنگ است و محدود. فرصت چندانی برای آزمون و خطا نیست. بارها به او یادآور شده بود که انرژی کودک در حال تحلیل رفتن است و باید سریعا زالوها را از بدنش جدا کند و روابط انرژی خورش را کنترل کند. اما کودک غرق در باتلاقی بود که خلاصی از آن براحتی امکان پذیر نبوآ­د. و کودک  نیز تغییری در روند زندگی خود ایجاد نمی کرد. او فراموش کرده بود که زندگی حقيقي، با مادر بودن است فراموش کرده بود که آرامش او در آغوش گرم مادر است. مادر همه کار کرده بود اما کودک به یاد نمی آورد. مادر عاشق کودک بود پس براستی چه کاری می توانست برای او انجام دهد؟ آیا به زور متوآ­صل شود؟ آیا کودک را رها کند؟
او می توانست اجازه دهد تا کودک مسیر غیر عادی زندگیآ­اش را طی کند. او می توانست اجازه دهد تا زالوها به او بچسبند و از خونش تغذیه کنند. خیلی ها به مادر خرده می گرفتند که چرا کودک را آزار می دهد و نمی گذارد زندگی اش را بکند؟ چرا نمی گذارد از زندگی اش لذت ببرد؟ چرا مدام با موانعی که سر راهش می گذارد می خواهد به او تذکر بدهد؟
اما براستی محبت کداآ­میک حقیقی تر است؟ آنهایی که می خواهند کودک را رها کنند تا راحت باشند یا مادر که می خواهد راحتی را از کودک سلب کند تا او را متوجه مشكلش نمايد ؟
مادر برای کودکش رهایی می خواهد. رهایی از شر زالوهای خونخوار و کرمهای انگل دار. رهایی از بدبختی و اسارت. مادر برای او آرامش حقیقی می خواهد نه لحظه های به ظاهر خوش و در باطن ناخوش.
مادر از رنج کودکش بیش از همه رنج می برد. او برای کودک بیش از همه نگران است و غصه می خورد. اما محبت او حقیقیآ­تر از همه است و می داند که محبت یعنی: بهترین را برای کودک خواستن حتی به قیمت درد کشیدن او. حتی به قیمت از دست دادن او.
کودک در چنین وضعیتی برای مادر همچون کسی است که از دره ای پر از آتش آویزان شده است و مارهای زهرآگینی در قهقرای دره انتظار طعمه خود را می کشند. مادر برای نجات او، به هر طرف لازم باآ­شد او را می کشد. هر ضربه ای لازم باشد به کودک وارد می کند تا از دره آتش نجاتش دهد. اما مادر قصد دارد ابتدا روح کودک را نجات دهد پس ممکن است در این فرایند حتی جسم آزار ببیند اما در قانون عشق مادر جسم چندان مهم نیست بلکه روح است که اصل و اساس زندگی کودکش است. روح است که گوهر و مایه حیات اوست. پس مادر با تمام وجود سعی می کند تا روح کودک را نجات دهد. ای کاش کودک دریاآ­بد و شکرگزار مادر باشد.